تبليغاتX
روز آخر اسفند
...

میان هیبت انبوه

 بخش متراکم تو بودی

انبوه سبز

در ترس پهن 

 فرار جنگل از

 شتاب آب

 ...

تا سیر کامل دست

طی کند

جهان کوچک پایین را

.

گزاره فروش شرط

از اعتبار" یا "

 در مقابل اشیا نرفته

چه می داند؟!

دانستن رویا

چگونه کرده است

طی باد بر انبوه پایین را

.

توانای تنها!

نبض بغض مجازی

در تراکم کدامین پا

مرور تازه می زند؟!

کدام ؟!

.

ای پرسش برتر

پاسخ وهم موجود

از دهان تو شنیدن دارد . 

این" آن"

 که رخ  می دهم

از حمایت اشیا

 بر بدایت شی

بیرون  ، بکوبم

ای امر من !

ای وقوع استتارـ

در مستعار مصدر !

ریشه در استملاک کدام یک زنم

مر مرا در گوش تن

 کمتر از ندای بر خود کن 

تا

بوی دهان همه

 صدا باشد.

مسیر سخن تنگ است

وحی باریک تر

کلام گزیده

 بر من ریز !

 

 

تهران -۲۲ تیرماه ۱۳۸۸

بهمن خباز روشن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط بهمن خباز روشن | 

 

من را ز حول مركز تحويلم  آكنده كرد از من اكسيري

من فوج فوج غرق تمايل بود بيجا  ز  تشت زر محك  پيري

غافل  شد از خودي تو از زرتاب  خود را نشانه نهان مي كرد

پير  از ميانه گرد مني  مي برد  من  در ميانه آه و فغان مي كرد

روزن گرفت منشعب از تطهير  ناچار شيعه ز اشراقي

نور از گسيل وحدت خود جاري  من شش جهت ز جهل ز الباقي

هر شي لازم شي الله  در او ملازم  شمس آمد .

هر سمت شش جهت اينجا را  بيچاره عازم شمس آمد .

تا چهار ركن طبايع را  در خود گرفت جذبه لاهوتي

سهم غريو ناله تكامل شد  سهم مني تخلخل و مبهوتي

من ماند و پاره پاره در حيرت  لال از وقوع بودن و مرگ آوا

در هر جهت ز ذره تمايل خواست زار از نگارش نابينا

گم گشت  جسم و پيكره شد پيدا  غالب تهي  تقلب  مخفيّا

كنزي نمود و آينه در خود زد  لاريب خاك  از سر مافيها

قائم شد  هر جمود كه در اشيا ، در هيبت كفور ، به طاماتي

هر صد هزار ذره الف قدي  در قامت قيامت ذراتي.

  

۳۱/۰۶/۸۷ - مرزن آباد- اتوبوس

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط بهمن خباز روشن | 

"هركه نه گوياي تو خاموش به

هركه نه ياد تو فراموش به "

 

آغاز زمان

 صحوف پراكنده را

در مسند علي

نشر ظاهر مي نمود

از ميان بهت موجود

 گزيرنده

سر به هوا ترين بود

اي جرم بودن!

از گناه من آسوده در گذر

كه آن

كه در ترس آفرينش من

مستغرق گشت

زمان را

از پا تا كمر

تا كمر در سر

 در سرازير من كشيد

حال

 تو آمده باشي

خالي از شق متصّل

 از گذار در ساير

ميان اندك  و  لا چيز

 شبهتي نيفكند

كه ترس

از اندام من

 باقي  را

بر نهاد  خاك  نهد

آميزش انكار را

 در التهاب رگ

سمت هستي  برد (barad).

بي آنكه  خواهنده باشي  در من

 مترتب ترسيم كدامي اي مرسوم  !

در منّان

رسالت خود را ختم به قدمت كن

رسالت معيوبت را

مكاشفه را

سير در هستي را

كه نهان

 آگاه خواهد شد از ادامه  

گريز نافذ كن

رها در باك

 

اي جوياي بطن

اي گريز پا  !

جمهور ناگزير  عدد را

 به سخره آر

كه جماعت معروف

از شمارش

از عدد محاط  آيات

از  رئوس  پنداره

غافلند

اي داناي پنهان 

نهان در كش

اي نصيحت  من

اي بخش من در فرصت  يابش

 ربايش ساتر

 جلال ميرنده

سر را در مجمر  انديشه بر زن

 در مشاهده عموم مزيد

 بگذار و برو   

كه فرزند قاتل

از تو سراينده گرديد .

اي عموم بيننده

 پاي از انفعال اعمي

  بيرون كوب  

اي زننده هستي !

اي تك

اين سخن است كه شنودي است .

جاري

طاغي

مضطرب از  ميراب

"وليكن اوش فرمايد كه گرد آور پريشان را "

ميان سيراب  مسير

مسير ديگر آ

 اي ميراب  خود

اي خود در ميراب

اي طاغوت !

اي فشاننده !

اي ريزنده!

 اي پذيرنده !

  

بهمن خباز روشن - تهران - 15/7/87 
+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط بهمن خباز روشن | 

 

پرده   افطار در آويخته بر چتر سحر

ماه من  ممتد من         شق شده   در سطر  سحر

باز   من     آر  به خود     بازي پنهان در سطر

مگرم باز بيابيم   كماكان در سطر

كثرت  از فرق حضورم به عدم  جمع  وحيد 

حبس مضرب شد واز فرق مرا باز رهيد

اي پديدم !  به برون زن كه مرا در پنهان

 فرصتي نيست   كه اظهار شوم عين عيان

فطر السر  سراير  (سريرم )  كه تويي حاجب دير

تو وضوئي تو صيامي   تو  سراسر در سير

سايرم  را ز اسيري  به سماع حلقه بزن

قطب مقدور    شعاع را به قطاع حلقه بزن

زير و بم كن  كه اگر "نا" ست  دراين ني  از  توست

 به تپش  آر!    كدامين ،  ز   كجا ،   كي  از توست

 

 تهران

 پنج شنبه   17 مرداد  87

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 10:53 قبل از ظهر  توسط بهمن خباز روشن | 

در درون پرورش  پیدا شد از جان  هر گهان

جان فزود از جسم تنها  روی تن  جان را نهان !

می توان با    هیچ افزون     مرگ گیرد کاستم

کاستن بی هیچ افزون کردنی را می توان ؟!

در " منم" ها  ریشه منان من در رستن است

رستنم تکثیر من های من است از من ستان

فعل پنهان کرده پیدایم  میان ستر و ظهر

 در نفس  سر می کشد آفاق سر از دیگران  

می توانم من هوا را طی کنم تا زیر لب

لب    لبالب   می شود   با این هوا_سیر   از نهان

من  مرا تاکی ؟ کجا ؟ خواهد کشید  از تن تنه

تن کجا خواند مرا  با صوت شهوت تن تنان

جان جان  مغز من  در جان خاکی عجز من

 بی رجز  درکش مرا  از من ، جهانگیر  از جهان !

هر چه کردم  نامد از دفتر فعولی یا  نبود

فعل را مصروف دست من  ز مصدر تا عیان

فاعلا ! ریزان خیر و شر شدم  فرصت بده

تا که افعالی نمایم از تو مختار    آن  به آن

 دیگران گویند من را شبهتی با ذات توست

 در صفات  آ  فعل  ذات آ غیر را فرقی  نهان

دادی و بردی  ز  من  این بار  گیر   این هر دو را

خواندنی را  خود بخوان و  ماندنی را خود بمان

 

چالوس      پانزده بهمن هشتاد و شش

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط بهمن خباز روشن | 
تم تمنا
نشور منفک من را
در نمو بافت
سرازیر خون می کرد
ای نسوج مرده در کالبد حی
کجا من را طی کرده ای
که مجنون مرگی
 تمنا ی مکرر
ای یابنده خود - ناگریز
کدام پیچش را در اطوار پراکنده
به سمت ناکجا بردی
کدام  جنون پاینده را
کی وحی  حی را

یابش سر در تلقی سمت  ممتد را
ای سراسر  مرگ
چنگ  این  کور  وحشت را  بپذیر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط بهمن خباز روشن | 
بلوغ سابقه را در جدال می بینند

قدیم حادث را شرط حال می بینند

چنان مسخر  تحویل حال خود به خودند

 که حال حادث خود را محال می بینند

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط بهمن خباز روشن | 
در سر

سری است

مخالف  سرهای دگر

سر های سرسری

سرهای دیگری

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط بهمن خباز روشن | 
شاهد همراه -

زبان -

صدای همه در دهان من بود

دهان همه از من پر از صدای واهمه

من همان همه

من دهان همهمه بودم

که هوای سرسبز

در راه دهان سر داد

تا مرز نرم لب

 شهید احمر شد

شهید همهمه شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 10:37 قبل از ظهر  توسط بهمن خباز روشن | 
مادامی که خودم

در دام خودم

من هار  هم  مهار

هار بیخودم

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط بهمن خباز روشن |